کفش هایش

مشغول پختن سوپ پسر کوچکش بود که تلفن زنگ زد . شماره را نگاه کرد و دکمه جواب را زد :

سلام مامان ، الحمدالله ، شما بهترید ؟
نه دیر نمیام ، یه پنج دقیقه دیگه راه می‌افتم . داشتم برای علیرضا سوپ می‌پختم که الهه به زحمت نیفته .... شما خودت میری ؟ میخوای بیام دنبالت ؟

شعله گاز را خاموش کرد و قابلمه کوچک سوپ را گذاشت توی سینک ظرفشوئی و شیر آب را کنارش باز کرد تا محتویات قابلمه زودتر خنک شود .

-باشه ، پس من هم از این طرف میام ... قربانت مامان ، فعلا خداحافظ .

صدای پیانوی گوشه سالن بلند شد . پسر بزرگش را صدا کرد : محمدرضا ..... الان وقت اون کار نیست . پوشیدی لباستو ؟ پسرک در آستانه در آشپزخانه ظاهر شد و بلافاصله دل مادرش قنج رفت ....

- فدات بشم من ! آفرین پسر حرف گوش کن‌ام ! علیرضا توی تختشه ؟

- آره مامان . داره عروسک بالای تختشو می‌جوه !

تا برسد به اتاق پسرها ، هر چه لباس و اسباب بازی این‌طرف و آن طرف ریخته بود را جمع کرد و به سرعت سر جاهایشان گذاشت . همسرش هیچ دوست نداشت وقتی از سر کار برمی‌گردد با یک خانه شلوغ و به هم ریخته مواجه شود .

لباسهای علیرضا را به سرعت عوض کرد . قربان صدقه آب دهانش که آویزان شده بود رفت و بچه را گذاشت داخل کریر و چند تا از عروسکهای نرم بالای تختش را هم گذاشت کنارش . در همان حالی که مانتویش را به تن می‌کشید و روسری‌اش را گره می‌زد ، پسر بزرگش را صدا کرد و با کریر بچه به سمت در ورودی رفت : بیا مامان جان دیگه ....

ساک لباس و لوازم بچه را که از قبل جمع کرده بود کنار علیرضا روی زمین گذاشت و از داخل سینک قابلمه سوپ را برداشت . محتویاتش را در یک ظرف دردار ریخت و درش را کیپ کرد و آن را هم گذاشت داخل ساک و با دو پسرش از خانه بیرون رفت .

----------------------------------

خانم برادرش میهمانی خوبی گرفته بود . بعد از چند هفته خواهرها و زن‌برادرها دور هم جمع شده بودند . سفره مفصلی هم آماده کرده بود و خودش مثل همیشه سرحال و شاداب و مرتب بود . و نکته خوب برای مریم این بود که میهمانی زنانه بود و هم می‌توانست از نبودن شوهرش لذت ببرد و هم نگران نیامدنش نباشد که هی به این فکر کند که این بار برای توجیه غیبتش چه بهانه‌ای بیاورد . همسرش هم چندباری تماس گرفته بود و اظهار خوشحالی کرده بود که دارد به زن و بچه‌هایش خوش می‌گذرد و تاکید کرده بود برای برگشتن عجله نکند . تا 9 شب در شرکت جلسه دارد و احتمالا تا ساعت 10 به خانه برنمی‌گردد .

ناهار را که خوردند و درددلهایشان را که کردند ، همگی تصمیم گرفتند عصرانه را در پارک بخورند . ظرف بزرگ سالاد الویه که تقریبا دست نخورده از ناهار باقی مانده بود را برداشتند و زیرانداز و فلاسک چای و با خنده و سر و صدا از خانه بیرون رفتند .

تا برسند به ماشین‌ها و تقسیم شوند ، بچه‌ها مادرهایشان را راضی کردند برای رفتن به پارک نزدیک خانه مریم .... که محوطه بازی‌‌اش بزرگ است و انجا بهشان بیشتر خوش می‌گذرد .

مریم و پسر کوچکش و مادرش در ماشین خواهر وسطی نشستند و پسر بزرگش به هوای پسرخاله و پسر دائی‌ رفت در ماشین خاله بزرگه ... در تمام طول راه با اینکه آهنگ گوش دادند و بشکن زدند و خندیدند ، اما به مریم خوش نگذشت ..... خودش هم نمی‌دانست چرا ... اما انگار یک مار در دلش چنبره زده بود .... هرازگاهی تکان می‌خورد و می‌خزید و دل مریم را می‌لرزاند .....

همین که رسیدند و خواستند از ماشین پیاده شوند ، سوز نسبتا سردی که در محیط باز پارک می‌وزید مریم را ترساند . علیرضا را دوباره گذاشت داخل ماشین و به خواهرش گفت که برای بچه‌ها لباس گرم نیاورده است . خواهرش با سرخوشی دلداری‌اش داد که عیب نداره ... پسر بزرگه الان انقدر می‌دوه که دیگه سرما رو حس نمی‌کنه ....

- خوب اونجوری که بدتره مینا .... بچه عرق می‌کنه بدتر سردش میشه ...

مادرش حرف او را تایید کرد و رو کرد به خواهر وسطی :

- یه دقیقه با مریم برین از خونه لباس گرم بردارین واسه بچه‌ها . مریم جان اگه کاپشن اضافه داری یکی هم واسه بچه داداشت بیار که اونم لباسش کمه مادر .

خواهرها دوباره نشستند در ماشین و مادر به طرف نوه‌ها رفت که ضبط و ربطشان کند ...

2 دقیقه بعد رسیدند دم خانه مریم . علیرضا را که گریه می‌کرد به خواهرش سپرد و خودش پیاده شد . کلید در ورودی را از کیفش در آورد و در را باز کرد . آسانسور در طبقه همکف منتظرش بود . دکمه 5 را زد و به تصویر خودش در آینه اتاقک آسانسور خیره شد . باز هم دستی دلش را چنگ زد ..... مار درون شکمش دوباره خزید و وجودش را لرزاند ...

وقتی پایش را بیرون گذاشت و چرخید به طرف در آپارتمان خودش ، با دیدن کفشهای همسرش مبهوت ماند . اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که حتما دوباره میگرنش عود کرده و اومده خونه .... حالا چطوری محمدرضا رو راضی کنم که از پارک دل بکنه و برگرده ؟ اصلا چرا به من خبر نداده ؟؟؟؟؟؟؟

با دستهای لرزان کلید را انداخت و به آرامی و نرمی هر چه تمام‌تر در را باز کرد .

صدای شوهرش می‌آمد ... که مستانه می‌خندید ... و بعد صدای غش‌غش خنده زنی را شنید که با عشوه گفت : اه ..... بسه دیگه ..... و باز عتاب شوهرش : به تو چه خوب ؟ ماله خودمه ....

همانجا وسط سالن ورودی خشکش زده بود . قدرت انجام هیچ کاری را نداشت ... صدا از اتاق خواب خودش می‌آمد ...

در عرض چند لحظه تمام فکرهای دیوانه‌وار دنیا به مغزش هجوم آورد ... عکس گرفتن از اون دوتا و بعد قفل کردن در اتاق خواب از پشت .... تماس با 110 ... صورتجلسه کردن ماجرا ... همسایه‌ها در راه پله ... خواهرش دم در ... مادر پیرش و برادری که حاضر نبود خود را به دردسر بیندازد ....  پسر کوچکش که در ماشین منتظرش بود ..... پسر بزرگه که الان داشت در پارک می‌لرزید ... بچه‌هایش ..... بچه‌هایش ...... بچه‌هایش .....

به سمت دیگر سالن رفت ... به آرامی در اتاق پسرها را باز کرد و از داخل کمد هر چه لباس گرم دید برداشت ... به خانه تمیز و مرتبش نگاهی انداخت و سعی کرد صدای جیغهای کوتاه کوتاه زنک را نشنود ....

در ورودی را بی‌صدا بست و دوباره کفش‌ها را دید .... انگار صد سال پیش بود که آنها را برای تولد آن مرد خریده بود .... چند قدم لرزان دیگر برداشت و دکمه آسانسور را زد .

پ.ن- داستان بالا واقعی است .

پ.ن 2 - داستان و واقعی بودنش با تمام تکراری بودن، تکانم داد!

پ.ن 3 - کپی بود. از اینجا.

/ 0 نظر / 51 بازدید