هزار و یک شب

مباحث زنان

شهرزادی مانده ام هنوز؟؟؟!
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠  

آخرین باری که قلمم اینجا را نوشت آبانی بود از تبار ٨٧

از آن روز تا امروز اینجا نبودم اما یادم مانده بود که شهرزادم و از تبار همین هزار یک شب امروز

و شما که اینجا همخانه اید مرا...این «آزاده» را «شهرزاد» یاد می دارید هنوز؟؟؟

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: شهرزاد
سرنوشت شهرزاد
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥  

دقیقا یادم نیست چند جلسه‌ی پیش در مورد چه موضوعی صحبت می‌کردیم که دبیر ادبیات داستان شهرزاد رو برای ما تعریف کرد!  شاید نقل دوباره‌ش برای شما هم خالی از لطف نباشه . . . .

« . . . سالها پیش پادشاهی در بغداد زندگی می کرد که عادت داشت هر روز با زنی ازدواج کنه و شب اون رو به قتل برسونه و فردا دوباره زنی دیگه و زندگی دیگه (!) روزی زنی ایرانی رو به اسم شهرزاد به همسری میگیره؛ شهرزاد شب قبل از کشته شدن چاره اندیشی میکنه و از پادشاه اجازه می‌خواد که براش قصّه‌ای تعریف کنه، پادشاه قبول می کنه و شب تا جایی که خواب بهش مهلت میده قصّه‌ی شهرزاد رو می‌شنوه ولی چون خواب امونش نمیداده و از طرفی هم دوست داشته ادامه‌ی داستان رو بشنوه دستور میده که این زن رو (شهرزاد) تا فردا زنده نگه دارن!  فردا شب باز هم شهرزاد با ذکاوت داستان رو جایی نیمه‌کاره می‌گذاره که پادشاه مرگش رو به فردا ملحق کنه و همینطور فردا و فردا های بعدی . . . . تا شب هزار و یکم!»

پ.ن: جالبه؛ پادشاهی که با زن گرفتن و زن کشتن و قصه های شبانه لذت می‌برده و زنی که برای زنده موندن هزار و یک شب براش قصه می‌سازه!


کلمات کلیدی: شهرزاد
ساکتید ؟
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱  

شهرزاد ها چرا اینقدر ساکتند ؟

هیچ صدایی ازشان به گوش نمی رسد ؟

دل من گرفت

دل هزار و یکشب که دیگر هیچ

شهرزاد ها اگر هنوز هم شبانه ها را با هزار ویکشب همراهید ، اینجا یک قصه دیگر یادگاری بگذارید .....

دلم خیلی گرفت


کلمات کلیدی: شهرزاد ،هزارویک شب ،زنانه
هزار نظر به هزار و یکشب
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸  

امروز هزار و یکشب هزارمین نظرش را از مخاطبان خوب و پیگیرش گرفت . به امید هزار و یکمین یادداشت وبلاگ به همت شهرزادان .

قصه گویی ما را پایانی نیست

آن صبح که قصه ها پایان گیرد قصه ما نیز پایان می پذیرد .


کلمات کلیدی: هزارویک شب ،هزارنظر ،قصه ،شهرزاد
این هم یادگاری ما در همایش بانوان برتر وبلاگستان
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩  

آزاده - ماندانا - روژانو - سارا - اقلیما

جای بقیه شهرزاد ها هم خالی

شهرزاد جایی است برای بودن ما


تبریک به شهرزادان این دیار
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢  

با سلام

هم به خوانندگان

هم به نویسندگان

شهرزادستان

با خبر باشید که هزار و یکشب شهرزاد ها در نظر سنجی پرشین وبلاگ حائز رتبه دهم شده است . شاد باش و تبریک هم به ما هم به خوانندگان محترم

 

وعده دیدار ما روز مراسم که اینجا اطلاع رسانی می شود .

http://21stmehr.persianblog.ir/  یادتان نرود

نویسندگان محترم هم با من تماس بگیرند تا هماهنگ شویم برای تقدیر

به افتخار همه شهرزاد ها که خواب خوش را به چشم امیران باز می گردانند .


عید مبارک
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠  

عید همه برگ های تن شسته به شبنم

عید همه باران های ناز مانده در دل ابر

عید همه مریم ها خوش عطر

عید همه دخترکان شوق وصبوری

مبارک ...

عید بر شهر زاد های داستان گوی این هزار ویک شب  هم

مبارک


کلمات کلیدی: زنان ،شهرزاد ،دلنوشته ،عیدانه
شهرزاد
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱  

چه بی روسری

چه با روسری

دستی که گیسوان تو را

شهرزاد!

از کرت های چای

به فنجان کشید

و پای مرا

از ارتفاعات(چه خواهد شد)

به سرداب ها(چه فرقی می کند)

همان دستی است که یک روز

تمام پنجره ها را بست

و هزار و یک حکایت نگفته دیگر

از همین دست

 

::راضیه بهرامی::


کلمات کلیدی: شهرزاد
شهرزادی به نام من
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱  

با سلام

در راستای پیشنهادی که خودم مطرح کردم پیش قدم میشوم :

اقلیما پولادزاده . چند سالی هست که وبلاگ مینویسم و تقریبا وبلاگ نویسی یکی از کارهای منظم و واجب زندگی ام هست و ان شاالله خواهد بود .

بطور عادی از صبح تا عصر کارمندم و به صورت افتخاری با پرشین بلاگ بعنوان مسئول روابط عمومی همکاری میکنم .

بیست و هفت سالی را گذرانده ام و درس را به ارشد رساندم .

همیشه دوست داشتم با جمع دیگری از بانوان وبلاگستان از زنانگی هایمان و روحیاتمان بنویسیم و روز به روز ایده های جدید تری در ذهن خود ایجاد کنیم .

حضور زنان در بخش های مختلف جامعه بخصوص جامعه مجازی کمک می کند تا این گروه عمده بتوانند با دیدگاهی بهتر به زندگی شخصیشان نیز نگاه کنند .

هزار و یکشب فرصتی است که اگر درست بتوانیم شکلش را رعایت کنیم ماندگار خواهد شد .

از حوصله شما متشکرم


کلمات کلیدی: شهرزاد ،هزارویک شب ،زنان ،معرفی
دعوت از شهرزادان شهرزادستان
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱  

به دوستان خوبم :

درخلال یادداشت هایی که نویسندگان  هزار ویک شب می نویسند بد نیست که گاهی به معرفی خود و وبلاگ هایشان بپردازند . از فعالیت هایشان بگویند و اینکه چه مسئولیت هایی را برعهده دارند و چگونه می توانند هم وبلاگ بنویسند و به کارهایشان برسند . البته این فقط یک پیشنهاد است و بس ..

 


یک سخن
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠  

شما خانمها ارزش دارید در پیشگاه خدا ، انشاالله تهذیب کنید بچه های خودتان را، تربیت کنید، تربیتهای اسلامی.

امام خمینی «ره»


کلمات کلیدی: زنان ،شهرزاد ،بانوان ،دلنوشته
داستان یک ماهی
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤  

چشمانم را می بندم

جنگ به پایان رسیده

و کرم خوش رقص سر قلاب

میان دو دندان نیشم نوش نشسته

سایه ات به آب سنگینی میکند

قلاب را آهسته تر برگیر

که این بوسه گاه مغرور

اینک به آخرین فطرات خونم آلوده است

بگذار آبشش بریده ام را

در هوای او که صید شدنم را می نگرد

پرو خالی کنم

که اگر به اندازه یک موج

قهر نمی کرد

تو اینک مرا بر سفره ات نمی نشاندی

آه ماهی سیاه  ، ماهی سیاه

با تو ام ماهی خوش رقص دریای شور

یادت باشد که ما همیشه

بر گرد این صخره

در دل گرداب ، عاشق می شدیم

و تو پس از من

موج موج ماهی را به صیدگاه میآوری

دیگر نمی خواهم با تو ستیزه کنم

نه با تو

نه با سایه ای که برسرم

اینک سیاه تر از پولک های دلربای توست

وقتی که آفتاب بر فلس هایمان

از مشرق دریا طلوع می کرد

و من عاشقانه جلبک ها را

به شوقت می پیمودم .

همه عروس های دریایی

شاهدان عشق ما بودند .

قلاب را آهسته تر برگیر

ماهیگیر

بگذار طعم آخرین بوسه

با من بماند

تا سر سفره رنگین تو


زنی گرم از موطنی سرد
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧  

در پایان قرن نوزدهم ، ادسا ، دختر زیبای روسیه کبیر شاهد تولد شاعره ای بود که سالها اشعارش در اروپا، عاشقانه های گرمی بود که بارها وبارها ترجمه آن منتشر می گردید .

آنا آخماتووا که سالهای نوجوانی اش را درکیف به سر برده بود در بیست و سه سالگی اولین اثرش را منتشر نموداو بعد ها به لنینگراد رفته و با یک ضد انقلابی (ضد کمونیسم ) ازدواج کرد و سالهای آخر عمر خود را در تبغیدی طولانی در تاشکند سپری نمود .

آنا ، یک پوشکین شناس و دارای مقالات بیشماری پیرامون مجموعه داستان های پوشکین است .

شعر آخماتوا ، زنانه و مملو از احساسات ناب و البته واقعی است . گاهی نلخ ، گاهی پرشور و اغلب تصویرگر لحظاتی است که در قلب هر زنی رخ می دهد .

رمز و راز گرایی و سمبولیسم در فضای انقلابی که آنا شعر بی پروای خود را در آن منتشر می کرد او را به سمت فوتوریسم که رگ و ریشه ای ایتالیایی و ضد احساس گرایی صرف بود ، برد .

سالها گذشت تا مولفه های شعر آنا در میان روس های ملتهب از انقلاب معنای خود را پیدا کرد به شکلی که انتشار آثار او در فرانسه و ایتالیا پیش از روسیه اتفاق افتاد .

در این جا قطعه عشق از مجموعه شامگاه به ترجمه احمد پوری را می خوانیم :

گاه چو ماری دردل می خزد

و زهر خود را آرام در ان می ریزد

گاه یک روز تمام چون کبوتری

بر هره پنجره ات کز می کند

و خرده نانی میچیند

گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می جهد

و چون یخ نمی بر گلبرگ آن می درخشد .

و گاه حیله گرانه تو را

از هر آنچه شاد است و آرام

دور می کند

گاه در آرشه ویولونی می نشیند

و در نغمه غمگین آن هق هق می کند

و گاه زمانی که حتی نمیخواهی باورش کنی

در لبخند یک نفر جا خوش می کند    (۱۹۱۱)

*****

قطعه خبر از مجموعه بارهنگ

وقتی سرانجام به تلخی میرسد

خبر مرگ من به او

او نه غمگین تر می شود و نه جدی تر

اما رنگش می پرد و به تلخی لبخندی می زند

آن گاه یکباره آسمان زمستان را به خاطر می آورد

کولاک نوا را

و ناگاه به یاد می آورد

چگونه پیمان بست

که عشق شرقی خود را تنها نگذارد .  (۱۹۱۷)


کلمات کلیدی: آنا آخواتوا ،زنان ،شعر ،شهرزاد
زنانه ای از سوریه
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦  

زنان یونانی را شاید بتوان طلایه داران شعر زن دانست و اشعار سوفو و بیلیتیس را نیز از مقدمات شعر زنان . شعر زنانه سرشار از شور ولطافت و زیبایی و قدرت است کلماتی که گاهی بر صراحت گستاخانه ای سوار می شوند و به ظرافت معصومانه ای می رسند .

 زنانه گویی با از زن گفتن بسیار متفاوت است شاید این تفاوت را بتوان میان زن گفته های شاملو و زنانه گویی فرخزاد به خوبی احساس کرد .

 کشور سوریه سرزمین شاعران موفقی است که هریک از این شاعران می توانند سبکی نو در ادبیات عرب و نیز ملل خلق کنند .

 غاده  السمان وزیر زاده ای که شاید بتوان او را یکی از ممتاز ترین شاعران عرب دانست .نویسنده ای که آثارش به چندین زبان ترجمه شده و بی شک افتخاری است در عرصه شعر زنانه درمیان ملل عرب .

 یوسف ادریس نویسنده شهیر مصری معتقد است غاده السمان انقلابی در ادبیات زنانه است و الجیوسی خدمت او را به قضیه زن خدمتی عظیم دانسته زیرا او در نوشته هایش همواره زن را از دست خودش و هراس ها و جهل او نسبت به حقوقش آزادکرده است . شعر او غریزه ای است که به وجود حقیقی، دست یافته وبه باور خود نشسته است . او هویت زنانه خود را به رسمیت شناخته است .

غاده شاید فروغ ما فارسی زبان ها باشد اما اغلب بیش از یک فروغ است و زنی است با ابعاد شعری گسترده .او خاطرات تلخ روزهای نبرد لبنان را به خاطر داردو کلماتش آبستن است از تراژدی هولناک زنانگی در جنگ . شعر غاده زنانه است عاری از رشادت سرشار از شهامت . ساده اما ژرف .

 آنجا که خلخال به پا بسته زن عرب را میراث غارتگر او می داند و گاهی گوی سبقت را از نزار قبانی دیگر ادیب آزاداندیش سوری برباید .

 


کلمات کلیدی: زنانه ،عاده السمان ،شعر ،شهرزاد
فقط چند حرف ساده
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢  

شهرزاد بهانه ای شد تا بتوانیم  از زنانه گویی هایمان بنویسیم . از دغدغه ها ، احساس های ناگفته حتی عادات ناشنیده ما .

هزار و یک شب داستانهایی بود که تنها شهرزاد را از مرگ نمی رهاند بلکه شاه آن دیار را از روزمرگی نجات می داد .

اینجا می نویسیم که دنیای مان را به دنیای شما پیوند دهیم .

اگر اینجا گلایه ای هست هزار و یک بار خریدار .

و شاید گفتن از زوایای پنهان زندگی به سادگی

شهرزادان این شهرزادستان  همان گونه که میگویند ، خواهند شنید

 

 

 


تقدیم به من، تو و دیگر فروغ های ایران زمین
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱  

شهرزاد و شهرزادها و شهرزادها ...

شاید کمی بی انصافی باشد که از زنان ایران زمین صحبت به میان بیاید و فروغ نادیده گرفته شود.

شاید کمی طولانی ولی بی گمان خواندنش خالی از لطف نیست.

...............................................

     در سخن از فروغ نمی خواهم به زمان و مکان خاصی اشاره کنم و شرح حالی از فروغ بدهم. چرا که به گفته ی خود فروغ این کار خیلی خسته کننده و بی فایده است. چون طبیعی است که هر کسی که به دنیا می آید ، تاریخ تولدی دارد، اهل شهر یا روستایی است و در مدرسه ای درس می خوانده و اتفاقاتی کاملا معمولی و قراردادی در زندگی اش افتاده است. و در تعریف فروغ، بهتر از سهراب چه می توان گفت که:

بزرگ بود و

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید(حجم سبز 398)

فروغ ، زنی یاغی است از نسل مادران ما. پدرنظامی و سختگیرش در کودکی فروغ و خواهر و برادرش را مجبور به حفظ کردن اشعار سعدی و حافظ می کرده است. وی، سخت کوشی و استواری را به فروغ درس می دهد. و شاید به این طریق ، اولین خشت فروغ شدن فروغ را گذاشته است. و مادر مهربان و ساده اش ، نگاه پاک و عاشقانه را به فروغ می بخشد.

فروغ بنیان گذار مکتب مونث شعر فارسی است. زنی که برای اولین بار در ادب فارسی، جسارت عاشقانه سخن گفتن از مرد را به خرج می دهد. و این جسارت ، مخالفان و موافقانی را به همراه دارد. مخالفانی که خنجر به کشتن اشعار فروغ بر میدارند و موافقانی که تحسینش می کنند. و به خاطر وجود این دو نوع دیدگاه، فروغ هیچ گاه آن طور که باید مورد نقد قرار نمی گیرد.

وی در 13 سالگی شعر گفتن را شروع کرد. و شاید در همین دوران بود که اولین جرقه های یاغی گری در فروغ پیدایش یافت. در سن 15 سالگی ،فروغ که به مدرنیسم گرایش دارد، در اعتراض به شرایط  و شاید دوگانگی محیط خانوادگی اش- که در جایی بین مدرنیسم و سنت معلق است -  بر ازدواجی نامناسب پافشاری می کند. و در پی آن و پس از ناکامی اش در ازدواج، فروغ به دنبال هویت گمشده اش می گردد. و این آغاز اندیشه های فمینیستی فروغ است. فروغ مانند هر تازه کاری فمینیسم را در تضاد با ارزش های خانوادگی می بیند. و در پی بلند پروازیهایش همسر و تک فرزندش  را ترک می کند.

     در 18 سالگی اولین مجموعه ی شعر وی به نام اسیر منتشر می شود. گرچه شجاعت و جسارت فروغ در این مجموعه ی شعر قابل تحسین است ، ولی نمی توان انکار کرد که اشعار اسیر، همه سطحی و دربند خواهشهای جسمانی و نفسانی اند. و شاید این خواهش ها در دو شعر نا آشنا و عصیان کاملا خودشان را نشان می دهد .

لبم با بوسه شیرینش از تو

تنم با بوی عطرآگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله ی خونینش از تو

ولی ای مرد، ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است تنگ است(اسیر 48)

     فروغ در این شعر ، آواز بر میدارد که ای مرد، بدنم را و وجودم را از من گرفتی ، ارزانیت، ولی درهای قفس را باز کن و بگذار روحم در این یک نفس آخرش آن طور که می خواهد،

به پرواز در بیاید.

     فروغ بر این باور است که حوضه ی شعری ما بسیار محدوداست.وتنها موضوعاتی که در ادبیات ما به آنها پرداخته شده، یا معنویت ورای حد انسان است، یا پند و اندرز و مرثیه و هزل.فروغ میگوید شعر همه جا هست.  تنها کاری که باید کرد این است که دنبالش گشت. می گوید زمانه عوض شده، مسائل تازه ای مطرح شده اند. ادبیات ما محتاج

کلمات جدید، برای بیان احساسات جدید است. و خودش راه در این گام میگذارد.

        فروغ در سه دیوان اولیه اش مثل یک زن مدرنیسم زده عمل می کند.و هنوز درگیر مسئله ی ازدواج وکشکمکش های ذهنی است. که شاید اگر به فمینیست های دیگر نگاهی بیندازیم ، این مسیری است که همه ی آنها می پیمایند. پس از آن فروغ به اینجا میرسد که با نشستن در یک اتاق بسته و نگاه کردن به درون نمیشود کاری کرد. به اینجا که باید گشت ، باید نگاه کرد،دید و انتخاب کرد. و وقتی که انسان بتواند دنیای خودش را در بین مردم پیدا کند، آن وقت می تواند آن را همیشه همراه خودش داشته باشد .پس به دل اجتماع پناه می آورد. به کارهای هنری و سینمایی دست میزند.

فروغ میرود که تجربه کند، حتی تلخ ترینها و دردناک ترین هارا. میرود که با هوشیاری، فردا را بسازد. و باز هم همین جسارت فروغ است که باعث پیشرفتش می شود.    

فروغ حسی نو و زنده را در شعر فارسی به وجود می آورد. که این نو آوری در مسیر تکامل فروغ، از سطحی نگری به تعمق می رسد.  فروغی که" اسیر" من فردی اش است، در" دیوار" قدمی به جلو بر میدارد و از عشق – گرچه عشقی زمینی- سخن می گوید.

شاید اینرا شنیده ای که زنان

در دل "آری" و "نه" به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

آه من هم زنم، زنی که دلش

در هوای تو میزند پرو بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال(دیوار 163)

      و پس از آن با " عصیان" فروغ موجی از عصیان را به راه می اندازد.

     در این دفتر شعر ، فروغ از اسارتش درچنگ من فردی اش آگاه است. و تلاشش برای رهایی کاملا مشهود است.

 

آن داغ ننگ خورده که می خندید

بر طعنه های بیهده، من بودم

گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم

.

.

.

اینجا، ستاره های همه خاموشند

اینجا، فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم،

بیقدرتر ز خار بیابانند(عصیان 240)

     فروغ از بی ارزشی مقام زن در اجتماع گلایه می کند.  ولی هنوز مسیر طولانی ای مانده تا  بتواند از منیتش رها بشود.خسته نمی شود و به تلاشش ادامه میدهد. برای دانستن حرص میزند و در زمانی نه چندان طولانی به جایی که باید، میرسد. در تولدی دیگر ، فروغ تولدی دیگر می یابد و دفتری کاملا متفاوت را ارائه می دهد. خودش می گوید:

" نمی دانم رسیدن چیست ، اما بی گمان مقصدی هست که همه ی وجودم به سوی آن جاری می شود.(دکتر کاظم فروزنده ، فروغ شعر فارسی 2)

     و شاید این مقصد در تولدی دیگر تا حدی خودش را به فروغ نشان داده است. شعر، در این دیوان برای فروغ یک مسئله ی جدی است. جوابی است که باید به خودش بدهد.

و شعر برای فروغ، مثل مذهب است برای یک آدم مذهبی. و فروغ در تولدی دیگر فهمیده است که گفتن یک شعر خوب، به اندازه ی  یک کشف علمی سخت است و دقت می خواهد. و اینکه شعر از زندگی روزمره جدا نیست. و باید شعر را زندگی کرد.  

فروغ جایی به طعنه می گوید که : وقتی می بینم که بعضی از مردها ، برخلاف باور و زندگی روزمره اشان، در شعرها و مقاله هایشان فریادهای روشن فکرانه سر می دهند، نفرتم می گیرد و با خودم فکر می کنم که حتما برای یک بشقاب پلو این کار را می کنند.

فروغ شعر گفتن را مستلزم خودسازی می دانند. و پس از آن نگاه کردن به خود به عنوان واحدی از هستی. و این فروغ خودساخته است که باعث تولد دوباره ی شعر فارسی میشود.در شعر عاشقانه ، فروغ برترین نوع عشق را به تصویر می کشد:

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشوده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک(تولدی دیگر 23)

ادامه دارد ...


شهرزادی تا به هنوز!
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱  

شهرزاد بود و شهرزاد٬ که هزار یک شب آمد!

شهرزاد بود و شهرزاد٬ که هزار و یک شب گذشت!

و هنوز از پس گذشت روزهایی که رنگ ماه می گیرند و سال

هنوز

از گذشته ای تا به هنوز

هنوز شهرزاد است که شهرزاد است!

...آزاده از کلبه ی عشق


کلمات کلیدی: شهرزاد
کلوهه
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧  

بوی آشپزخانه گرفته

دو دستش

روغن و پیاز

سبزی و بنشن

گوشه های انگشتانش

که روزی دردانه های پنبه سودی بود

اینک دچار شیار های نا منظم چاقوست

ساعت را نگاه می کند

هشت دقیقه مانده به هشت

اینک از راه می رسد

دستی به مویش میبرد

پشت چروکیده چشمش را

سایه ای از آبی آسمان ها

بیکران

اما صبور ، می زند

و گونه هایش زا غازه ای سرخ

چقدر چین های زیر چشمم معلوم است

چقدر گردنش زشت و بدترکیب

دست به ماتیک می برد

زنگ زنگ زنگ

با  عجله

کلوهه اولین و آخرین عطرش را

به روی پیش بندش خالی می کند

در را باز می کند

- سلام

از دیوار جوابی می آید

از خستگی مرد هیچ

چای می خوری یا شربت ؟

: خسته ام  می خوابم

به آشپرخانه نگاه می کند

و بریده های گوجه فرنگی

که بازهم باید ......

و عطر خوش قرمه سبزی که به خواب می رود ...

 

 

 

 


کلمات کلیدی: زنانه ،شعر ،بانوان ،شهرزاد
نذر تو دو بافه گیسویم
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠  

برگ نازک خیال من

خدای من خدای من

پیشکشت

همه نغمه های من

گه گاه ناله های من

سروه ای فروفرست

به نوازش تن تبدارم

تا آتشم شعله ور

باقی بسوزاند

همه آنچه می پندارم

نازک ترین خیال من

تنهاترین خدای من

دو بافه گیسویم

نذر کمند خیال انگیزت

دودستم رهینه

دو پایم  اما نمی دانم

چه آید به کارت

اما لب هایم بماند

باقی بر ثنایت

اما لب هایم

دو باریکه بلاخیری است

که بارها به شکوه ات گشوده ام

با این حال

خاموش مخواه

این دو طفل نالان را

که کاریم نیست

جز تلفظ نامت

کاریم نیست


کلمات کلیدی: زنان ،بانوان ،شهرزاد ،هزارویک شب
هزارو یک شب و هزار و چند قصه گو
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩  

می خواهیم  با همه احساس هایمان از همه دلنوشته ها و شعرهایمان ،داستان ها و روایاتمان اینجا باهم دور هم کلامی تازه آغاز کنیم .

 


کلمات کلیدی: زنان ،بانوان ،شهرزاد ،هزارویک شب