هزار و یک شب

مباحث زنان

مارگارت تاچر
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩  

اگر میخواهی فقط حرف کاری زده شود از مرد بخواه و اگر میخواهی آن کار انجام شود از زن بخواه.

مارگارت تاچر

+ بارونس مارگارت تاچر درگذشت.


کلمات کلیدی: مارگارت تاچر
بدون شرح
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢  

قرن‌ها است که زنان به مثابه آیینهٔ درشت‌نمای،این امکان را برای مردان فراهم آورده‌اند تا خود را دوبرابر بزرگتر از آن‌چه هستند، ببینند!

ویرجینیا ولف
اتاقی از آن خود


کلمات کلیدی:
عقل زن
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢  

مادر کودکش را شیر می دهد

و کودک از نور چشم مادر

خواندن و نوشتن می آموزد


وقتی کمی بزرگتر شد

کیف مادر را خالی می کند

تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر

و کم خون مادر راه می رود

تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود


وقتی برای خودش مردی شد

پا روی پا می اندازد

و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران

کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :

عقل زن کامل نیست ...


کلمات کلیدی:
کفش هایش
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱  

مشغول پختن سوپ پسر کوچکش بود که تلفن زنگ زد . شماره را نگاه کرد و دکمه جواب را زد :

سلام مامان ، الحمدالله ، شما بهترید ؟
نه دیر نمیام ، یه پنج دقیقه دیگه راه می‌افتم . داشتم برای علیرضا سوپ می‌پختم که الهه به زحمت نیفته .... شما خودت میری ؟ میخوای بیام دنبالت ؟

شعله گاز را خاموش کرد و قابلمه کوچک سوپ را گذاشت توی سینک ظرفشوئی و شیر آب را کنارش باز کرد تا محتویات قابلمه زودتر خنک شود .

-باشه ، پس من هم از این طرف میام ... قربانت مامان ، فعلا خداحافظ .

صدای پیانوی گوشه سالن بلند شد . پسر بزرگش را صدا کرد : محمدرضا ..... الان وقت اون کار نیست . پوشیدی لباستو ؟ پسرک در آستانه در آشپزخانه ظاهر شد و بلافاصله دل مادرش قنج رفت ....

- فدات بشم من ! آفرین پسر حرف گوش کن‌ام ! علیرضا توی تختشه ؟

- آره مامان . داره عروسک بالای تختشو می‌جوه !

تا برسد به اتاق پسرها ، هر چه لباس و اسباب بازی این‌طرف و آن طرف ریخته بود را جمع کرد و به سرعت سر جاهایشان گذاشت . همسرش هیچ دوست نداشت وقتی از سر کار برمی‌گردد با یک خانه شلوغ و به هم ریخته مواجه شود .

لباسهای علیرضا را به سرعت عوض کرد . قربان صدقه آب دهانش که آویزان شده بود رفت و بچه را گذاشت داخل کریر و چند تا از عروسکهای نرم بالای تختش را هم گذاشت کنارش . در همان حالی که مانتویش را به تن می‌کشید و روسری‌اش را گره می‌زد ، پسر بزرگش را صدا کرد و با کریر بچه به سمت در ورودی رفت : بیا مامان جان دیگه ....

ساک لباس و لوازم بچه را که از قبل جمع کرده بود کنار علیرضا روی زمین گذاشت و از داخل سینک قابلمه سوپ را برداشت . محتویاتش را در یک ظرف دردار ریخت و درش را کیپ کرد و آن را هم گذاشت داخل ساک و با دو پسرش از خانه بیرون رفت .

----------------------------------

خانم برادرش میهمانی خوبی گرفته بود . بعد از چند هفته خواهرها و زن‌برادرها دور هم جمع شده بودند . سفره مفصلی هم آماده کرده بود و خودش مثل همیشه سرحال و شاداب و مرتب بود . و نکته خوب برای مریم این بود که میهمانی زنانه بود و هم می‌توانست از نبودن شوهرش لذت ببرد و هم نگران نیامدنش نباشد که هی به این فکر کند که این بار برای توجیه غیبتش چه بهانه‌ای بیاورد . همسرش هم چندباری تماس گرفته بود و اظهار خوشحالی کرده بود که دارد به زن و بچه‌هایش خوش می‌گذرد و تاکید کرده بود برای برگشتن عجله نکند . تا 9 شب در شرکت جلسه دارد و احتمالا تا ساعت 10 به خانه برنمی‌گردد .

ناهار را که خوردند و درددلهایشان را که کردند ، همگی تصمیم گرفتند عصرانه را در پارک بخورند . ظرف بزرگ سالاد الویه که تقریبا دست نخورده از ناهار باقی مانده بود را برداشتند و زیرانداز و فلاسک چای و با خنده و سر و صدا از خانه بیرون رفتند .

تا برسند به ماشین‌ها و تقسیم شوند ، بچه‌ها مادرهایشان را راضی کردند برای رفتن به پارک نزدیک خانه مریم .... که محوطه بازی‌‌اش بزرگ است و انجا بهشان بیشتر خوش می‌گذرد .

مریم و پسر کوچکش و مادرش در ماشین خواهر وسطی نشستند و پسر بزرگش به هوای پسرخاله و پسر دائی‌ رفت در ماشین خاله بزرگه ... در تمام طول راه با اینکه آهنگ گوش دادند و بشکن زدند و خندیدند ، اما به مریم خوش نگذشت ..... خودش هم نمی‌دانست چرا ... اما انگار یک مار در دلش چنبره زده بود .... هرازگاهی تکان می‌خورد و می‌خزید و دل مریم را می‌لرزاند .....

همین که رسیدند و خواستند از ماشین پیاده شوند ، سوز نسبتا سردی که در محیط باز پارک می‌وزید مریم را ترساند . علیرضا را دوباره گذاشت داخل ماشین و به خواهرش گفت که برای بچه‌ها لباس گرم نیاورده است . خواهرش با سرخوشی دلداری‌اش داد که عیب نداره ... پسر بزرگه الان انقدر می‌دوه که دیگه سرما رو حس نمی‌کنه ....

- خوب اونجوری که بدتره مینا .... بچه عرق می‌کنه بدتر سردش میشه ...

مادرش حرف او را تایید کرد و رو کرد به خواهر وسطی :

- یه دقیقه با مریم برین از خونه لباس گرم بردارین واسه بچه‌ها . مریم جان اگه کاپشن اضافه داری یکی هم واسه بچه داداشت بیار که اونم لباسش کمه مادر .

خواهرها دوباره نشستند در ماشین و مادر به طرف نوه‌ها رفت که ضبط و ربطشان کند ...

2 دقیقه بعد رسیدند دم خانه مریم . علیرضا را که گریه می‌کرد به خواهرش سپرد و خودش پیاده شد . کلید در ورودی را از کیفش در آورد و در را باز کرد . آسانسور در طبقه همکف منتظرش بود . دکمه 5 را زد و به تصویر خودش در آینه اتاقک آسانسور خیره شد . باز هم دستی دلش را چنگ زد ..... مار درون شکمش دوباره خزید و وجودش را لرزاند ...

وقتی پایش را بیرون گذاشت و چرخید به طرف در آپارتمان خودش ، با دیدن کفشهای همسرش مبهوت ماند . اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که حتما دوباره میگرنش عود کرده و اومده خونه .... حالا چطوری محمدرضا رو راضی کنم که از پارک دل بکنه و برگرده ؟ اصلا چرا به من خبر نداده ؟؟؟؟؟؟؟

با دستهای لرزان کلید را انداخت و به آرامی و نرمی هر چه تمام‌تر در را باز کرد .

صدای شوهرش می‌آمد ... که مستانه می‌خندید ... و بعد صدای غش‌غش خنده زنی را شنید که با عشوه گفت : اه ..... بسه دیگه ..... و باز عتاب شوهرش : به تو چه خوب ؟ ماله خودمه ....

همانجا وسط سالن ورودی خشکش زده بود . قدرت انجام هیچ کاری را نداشت ... صدا از اتاق خواب خودش می‌آمد ...

در عرض چند لحظه تمام فکرهای دیوانه‌وار دنیا به مغزش هجوم آورد ... عکس گرفتن از اون دوتا و بعد قفل کردن در اتاق خواب از پشت .... تماس با 110 ... صورتجلسه کردن ماجرا ... همسایه‌ها در راه پله ... خواهرش دم در ... مادر پیرش و برادری که حاضر نبود خود را به دردسر بیندازد ....  پسر کوچکش که در ماشین منتظرش بود ..... پسر بزرگه که الان داشت در پارک می‌لرزید ... بچه‌هایش ..... بچه‌هایش ...... بچه‌هایش .....

به سمت دیگر سالن رفت ... به آرامی در اتاق پسرها را باز کرد و از داخل کمد هر چه لباس گرم دید برداشت ... به خانه تمیز و مرتبش نگاهی انداخت و سعی کرد صدای جیغهای کوتاه کوتاه زنک را نشنود ....

در ورودی را بی‌صدا بست و دوباره کفش‌ها را دید .... انگار صد سال پیش بود که آنها را برای تولد آن مرد خریده بود .... چند قدم لرزان دیگر برداشت و دکمه آسانسور را زد .

پ.ن- داستان بالا واقعی است .

پ.ن 2 - داستان و واقعی بودنش با تمام تکراری بودن، تکانم داد!

پ.ن 3 - کپی بود. از اینجا.


کلمات کلیدی:
!!!!!!!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸  

جدا شرمم آمد شرح بنویسم...

 


کلمات کلیدی:
شرح ممنوع ...!
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱  

اگر مردی ...

بیا ایران و زن باش!


کلمات کلیدی:
برداشت آزاد ... (؟)
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٩  

فحاشی مرد به زن مصداق خشونت نیست.

فاطمه آلیا - نماینده ی مجلس



مرحبا بر شما بانوی ب ی ش ع و ر    ن ف ه م!

 

 

پ.ن: خواهش میکنم با یه لبخند یا تاسف چند ثانیه ای ازش رد نشو!

پ.ن: مدیر وبلاگ اگه اعتقادی داری به اینکه از روز اول یه ایدئولوژی پشت این وبلاگ بوده پاکش نکن...


امید...
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧  

برای دخترم آرزوی خوشبختی می کنم
مادرم هم برای من آرزوی خوشبختی کرده بود
و مادرش هم برای مادرم

ناامید نیستم
یک روزعاقبت ،
دختری از نسل ما خوشبخت خواهد شد



بهار منصوری

 



کلمات کلیدی:
سپندارمذگان
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸  
روز پنجم اسفند در همه گاه شماری‌های ایرانی به عنوان روز جشن سپندار مذگان شناخته می‌شود.

در این روز مردان زنان خانواده را بر تخت شاهی می‌نشاندند و از آنان اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند. این یک یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار می‌شد همواره این حیا و احترام به زن برای مردان گوشزد می‌گردید.

در روز برگز...اری سپندارمذگان اختلاف نظر بسیاری هست بعضی آن را 29 بهمن می­دانند اما با توجه به متون کهن جشن سده پس از 40 روز از شب یلدا یا چله، و پس از 100 روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از ۲۵ روز از جشن اسپندگان است جشن سده پس از 40 روز از شب یلدا یا چله، و پس از 100 روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از 25 روز از جشن اسپندگان است از این رو، زمان درست شب یلدا برابر با شامگاه 30 آذر، جشن سده در 10 بهمن و جشن سپندارمذگان (اسفندگان) در 5 اسفند است.

پس دوستان بیایید اگر میخواهید عشق را به سبک پیشینیانتان جشن بگیرید از این پس در روز 5 اسفند عشق را بستاییم.

کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠  
عمه بلقیس به همه چیز کار داشت ،
به اینکه دختر همسایه تازگی ها زیر ابرویش را برداشته ،
به اینکه زن مطلقه ای که طبقه ی دوم زندگی می کرد بعد از نیمه شب برگشته ،
به اینکه فلانی توی مهمانی دامن کوتاه پوشیده.
عمه بلقیس زن نجیبی بود و دوست داشت که همه ی دنیا مثل او به مقوله ی نجابت نگاه کنند.
هرکس حرکتی می کرد که با عرف و سنت های او نمی خواند عمه بلقیس لبش را می گزید و روی گونه هایش می زد اما هیچ پاسخ ...... صریحی برای رد آن نداشت.
اگر خیلی به چالش می کشیدی اش و ثابت می کردی که فلان کار آنقدرها هم بد نبوده می گفت: وا خدا مرگم بده ،همسایه ها چی فکر می کنند؟؟؟
چون اصولا اینکه بقیه چه فکری می کنند در فرهنگ عمه بلقیسی از اینکه خود آدم چه فکری می کند مهم تر است.

لازم نیست عمه ی کسی باشید تا عمه بلقیس باشید.
“عمه بلقیسی” فرهنگ غالب کشور ماست.
عمه بلقیس ها همه جا هستند و به همه چیز کار دارند.
به عقاید دیگران، به لباس پوشیدن دیگران، به آدامس خوردن دیگران، به اینکه کی با کی رفت و با کی آمد و با کی خوابید.
عمه بلقیس ها داعیه دار فرهنگ و شرافت و نجابت و همه چیزهای اینجوری هستند و ماموریت دارند مردم را زیر ذره بین بگذارند و نقد و ارشاد کنند.
در فالس نیوز در مورد دست دادن اصغر فرهادی با آنجلینا جولی می نویسند یا در مورد خندیدنش با جودی فاستر.
عمه بلقیس ها همه را شکل فاحشه می بینند.
اصولا دریچه ی دیدشان از زیپ شلوارشان باز تر نمی شود.
هرکس یک کم متفاوت، یک کم شاد، یک کم آزاد، یا ساختار شکن باشد در قاموس عمه بلقیس فاحشه به شمار می رود.
این را هم بگویم که در قاموس عمه بلقیس بقیه بدی ها مثل دزدی، دروغ گویی ، ریاکاری و … مهم نیست. مهم این است که فاحشه لقب نگیری.
و البته آنها در بکار بردن این برچسب امساکی به خرج نمی دهند.

عمه بلقیس ها مردمان نازنینی هستند گاه،پدر ها و مادرهای ما، دایی و خاله و گاه خود ما هستند. اما باید درک کنند که همه مثل هم نیستند و همه مثل هم فکر نمی کنند، لازم است حد خودشان را بدانند.گاه لازم است در برابرشان ایستاد و در نهایت قاطعیت بهشان گفت: آنچه دیگران با زندگی خودشان می کنند به شما مربوط نیست!
چیزهایی وجود دارد که متعلق به حریم خصوصی افراد است.تا وقتی آزادی های آن فرد مانع آزادی و امنیت ما نشده است ما حق مداخله در آن را نداریم.
مطلب به درازا کشید، می خواستم عکس گلشیفته فراهانی را برایتان به اشتراک بگذارم. نمی دانم چرا یاد عمه بلقیس افتادم!

کلمات کلیدی: